انتشار: ۲۱:۳۵ - ۲۹ مهر ۱۳۹۷
  • کد خبر: ۶۱۳۸۹
  • تعداد بازدید: ۲۶
اگر می خواستیم فساد را صریح تر بیان کنیم، به کارهای عامه پسند و زرد پهلو می زد. در نشریات زرد دوران پهلوی هم اینگونه روایت های بی پروا دیده می شد و من نمی خواستم که به آن سمت بروم.

به گزارش گروه رسانه های  پایگاه خبری "خبر در زندگی"، علی اکبر والایی داستان نویسی را به طور جدی از سال 64 آغاز کرد. از سال 65 هم همکار برنامه قصه ظهر جمعه رادیو شد و نویسندگی این برنامه را با وقفه هایی چند ساله به مدت دوازده سال ادامه داد. او همزمان با نوشتن قصه، بیش از سیصد نمایشنامه نیز برای رادیو نوشت. او بیشتر آثارش را پیش از چاپ در ماهنامه های خاص نوجوانان همچون مجلات رشد، سوره نوجوان، سروش نوجوان، آینده سازان و ... منتشر می کرد. والایی سال 1368 اولین اثرش را که یک داستان بلند بود به دست چاپ رساند. داستان بلند «خلوت مدیر» از او، چند سال پیش از سوی انتشارات نیستان منتشر شده بود و امسال، بار دیگر از سوی انتشارات «به نشر» به زیر چاپ رفت.
«خلوت مدیر» داستان وضعیت اسف بار آموزش و پرورش در دوران پهلوی است که والایی چه در آن روزها که دانش آموز بود و چه بعدها که معلم شد، با ابعاد آن آشنایی داشت. بیشتر اتفاقات این داستان در «مدرسه راهنمایی نفیسه پزشکیان» در یکی از محلات جنوب غربی تهران می گذرد و «حمید مهران» که به مدیریت این مدرسه منصوب می شود، شاهد و پیش برنده داستان است. اتفاقات ریز و درشت بین دو ناظم مدرسه (شمس و مجد) و همچنین معلمان و دانش آموزان و ساواک و مبارزین و مردم و ... داستان را به خوبی پیش برده و آن را خواندنی و دلنشین کرده است.
به این انگیزه با علی اکبر والایی از نویسندگان پرسابقه و نام‌آشنای ادبیات انقلاب در دفتر مشرق همکلام شدیم که حاصل 2 ساعت گفتگوی ما پیش روی شماست.
**: شما 6-7 سال از دوران تحصیلتان را در رژیم پهلوی گذراندید...
*: بله، من سوم راهنمایی بودم که انقلاب پیروز شد.
**: تأثیر همین دوران بود که باعث شد درباره اش بنویسید؟
*: من آن فضا را تجربه کردم. در مدارس راهنمایی آن دوره، خانم ها معلم بودند و این فضای حسی روی من تأثیر زیادی گذاشته بود.
**: اتفاقاتی که در «خلوت مدیر» می خوانیم، چقدر واقعیت دارد؟ می شود برای نسل های بعدی این اتفاقات را به عنوان وقایع واقعی بیان کرد؟
*: اتفاقات و شیطنت هایی که بچه ها درباره معلم و ناظم و مدیرشان حرف می زدند یا پشت درب دستشویی ها افکارشان را درباره آن ها می نوشتند، از جمله واقعیت های آن دوره بود.
**: شما بعد از آن هم معلم شدید...
*: بله، من آن زمان 5 سال هم معلم بودم و فضای بعد از انقلاب را به خوبی درک کردم. فضای آن دوره بسیار متفاوت با اکنون بود.
**: با توجه به تجربه تحصیل در دوران پهلوی و تدریس در دوران انقلاب، چرا زاویه نگاه یک مدیر را برای نوشتن رمانتان انتخاب کردید؟
*: برای رمان بزرگسال مناسب نبود که راوی، یک دانش آموز باشد. این مسئله و فضا و مضمون فساد در عصر پهلوی را نمی شد به راحتی از طرف یک دانش آموز روایت کرد.
**:البته من به عنوان یک خواننده، رمان شما را نزدیک به یک رمان نوجوان می دانم. هم از نوع روایت و هم از حجب و حیایی که در بیان فسادها داشته اید...
*: رمان من کاملا بزرگسال است اما چون با نثر سلیس و روانی نوشته شده، برای مخاطب نوجوان هم خواندنش راحت است و آن ها هم می توانند به سرعت با اثر ارتباط بگیرند و بدون هیچ دست اندازی، کار را یک نفس تا آخر بخوانند.
**: این را که می گویم، ناظر به قطع کتاب هم هست. چون اخیرا خیلی از ناشران برای رمان نوجوان از این قطع استفاده می کنند...
**: رمان بزرگسال هم در این قطع داریم. دوره ای بود که رمان بزرگسال را حتی در قطعی کوچکتر از این هم منتشر می کردند؛ مانند قطع پالتویی که در جیب کت هم جا می شد تا حملش در اماکن عمومی و اتوبوس و مترو راحت باشد و بشود در زمان های فراغت آن را خواند. این البته انتخاب ناشر بود. اما من هم از آن خوشم آمده و به نظرم تازگی دارد و هم کتاب با این قطع خوش دست است و می شود آن را به راحتی به دست گرفت و خواند.
**: شیوه مواجهه با فساد در کتاب، من را به این فکر انداخت که احتمالا مخاطبتان نوجوان بوده. چرا اینقدر پوشیده و در لفافه با این فساد روبرو شدید؟ غلط یا درست، مخاطب امروز دنبال تصاویر رنگی تری از فساد است.
*: به نظر من پوشیده نبوده. اتفاقا صریح گفته ام. به همین صورت هم ما در زمان تصویب اثر با ارشاد به مشکلاتی برخورد کردیم. محدودیت ها و خط قرمزهایی بود و هنوز هم هست که باید رعایت می شد. به اضافه این که اگر می خواستیم فساد را صریح تر بیان کنیم، به کارهای عامه پسند و زرد پهلو می زد. در نشریات زرد دوران پهلوی هم اینگونه روایت های بی پروا دیده می شد و من نمی خواستم که به آن سمت بروم. کار ما ادبی است و ادبیات و هنر، ذاتش این است که مضمون را در قالب عبارات فاخر، بدیع و ایهام دار ارائه کند. به همین خاطر می بینید از کنایه ها و ضرب المثل ها در اثر خیلی استفاده کرده ام و تمامی ظرفیت های ادبیات را به خدمت گرفته ام تا این که مضمون را به درستی به مخاطب انتقال بدهم. به نظرم مخاطب در خلوت مدیر، هم از ادبیّت اثر و هم از رخدادها، وقایع داستان و تعلیق ها لذت می برد. همانطور که در جلسات رونمایی و نقد کتاب هم گفته شد، کتاب کشش بسیار دارد و پر از تعلیق است و همین تعلیق هاست که مخاطب را با اثر همراه می کند.
**: شما در دوران تحصیلتان همان مناطق و محله هایی که در رمان آمده را تجربه کرده بودید؟
*: محلی که در رمان توصیف شده، دقیقا فضای مدرسه خودمان است و این توصیفات از یخچال مربوط به جنوب غرب تهران در محله یافت آباد شرقی است که الان بازار مبل شده. در توصیف محل، دیوارهای بلند یخچال برای این بود که سایه بیاندازد تا فضا برای نگهداری یخ بهتر باشد. ما زنگ های ورزشمان به آن محل وسیع یخچال می رفتیم و فوتبال بازی می کردیم.
**: جرقه کار از چه زمانی در ذهنتان زده شد؟
*: جرقه این کتاب از دوران معلمی من در اواسط دهه 60 در ذهنم زده شد اما بیشتر از 10 تا 12 سال طول کشید تا به این مرحله برسم و داستانش را بنویسم. سال 86 داستان را تمام کردم اما دو سال طول کشید تا مجوز بگیریم و نهایتا کتاب برای نخستین بار، در ماه پایانی سال، در اسفند ماه سال 89 منتشر شد.
**: موافقید درباره ایرادهایی که ارشاد گرفته بود صحبت کنیم؟
*: تاکید کرده بودند برخی پاراگراف ها حذف بشود که من زیر بار آن نمی رفتم و این باعث شد که کار بیشتر از یک سال در آنجا بماند. با معاون فرهنگی وقت وزیر ارشاد که خود ایشان نویسنده هم بودند وارد مذاکره شدم و ایشان هم موضوع را به شورایی منوط کردند تا رسیدگی شود. در نهایت هم فقط با اصلاح قسمت هایی که به اثر لطمه نمی زد موافقت کردم؛ چون معتقد بودم اگر این پاراگراف ها حذف بشود، کار از نفس می افتد و آسیب می بیند.
**: شخصیت های رمان مابه‌ازای بیرونی دارند؟
*: بله، قطعا. ولی داستان است و نمی شود گفت صد در صد. من الهاماتی گرفته ام. مثلا معلم دینی ای که من آوردم واقعا همین طور بود. خانمی سانتال مانتال که سر کلاس می آمد، ناخن هایش را تمیز می کرد، لاک می زد و کارهای آرایش و ویرایشی خودش را انجام می داد و بچه ها هم چیزهایی می خواندند و وقت را می گذراندند! فضا واقعا همین طور بود، فضایی به شدت متناقض با ارزشهای اخلاقی و دینی حتی آن زمان. اما بنده در این اثر، خلاقیت به خرج داده و به اقتضای طرح داستان، شخصیت خانم عسل گل نگار را به صورت مثبت آورده ام و ایشان اتفاقا جاذبه های زیادی دارد برای دانش آموزان. یک معلم دینی برای دانش آموز باید جذاب باشد و با دانش آموزش ارتباط حسی و قلبی ایجاد کند. نظام آموزش و پرورش ما باید بهترین معلم ها از نظر ظاهر، اخلاق و با ویژگی مهربانی را برای درس های اینچنینی گزینش کند که دانش آموز ارتباط بگیرد و وقتی از نظر قلبی این ارتباط برقرار شد، به اصل درس علاقمند می شود.
**: البته درباره خانم گل نگار خیلی محتوا نداریم و به نظرم معلم دینی باید مسلط به درسش هم باشد.
*: بله، مثل کسی که تخصص ندارد ولی تعهد دارد. اما با این حال، در وهله اول معلم دینی باید از نظر قلبی و رأفت، فردی جذاب باشد تا اینکه بتواند با دانش آموز ارتباط بگیرد که به شکل خیلی پررنگ این اتفاق در رمان خلوت مدیر می افتد.
**: مثل نامه هایی که رد و بدل می شود...
*: بله، وقتی خانم گل نگار از پسرک محصل دفاع می کند؛ آسیب می بیند و راهی بیمارستان می شود و حتی به طور جدی در دفاع از دانش آموزش جان خود و سلامتی اش را به خطر می اندازد.
**: حتی در جاهایی از طریق خانواده گل نگار معلوم می شود که با رژیم پهلوی مشکلاتی هم داشته اند.
*: البته من سعی کرده ام این ها از مردم معمولی باشند و وقتی تهدید می شوند، از شکایت صرف نظر کنند و مهران توسط پسرعموی خیّرش کمک می کند تا کارهای درمانی اش انجام شود. در جلد دوم رمان خانم گل نگار به شخصیت اصلی و فردی فعال تر تبدیل می شود.
**: یعنی رمان جلدهای دیگری هم دارد؟
*: بله، سه گانه خواهد بود که خانم گل نگار در فضای دانشگاهی نقش آفرینی می کند و دانشجوی دانشگاهی می شود که مهران در آنجا است و به عنوان شخصیت اصلی حضور خواهد داشت.
**: این جلد دوم و سوم در چه مرحله ای است؟
*: بخش هایی از جلد دوم نوشته شده و فصل های زیادی از آن در حال نگارش است و به صورت خیلی آهسته در حال پیشرفت است. در مواجهه با مخاطبان اثر، در جاهای مختلف، من بارها و بارها متوجه نگرانی مخاطبان نسبت به سرنوشت خانم گل نگار بوده ام. این است که عرض می کنم، خانم گل نگار در مجلد دوم، از کما بیرون می آید و سلامتی خودش را به دست خواهد آورد. البته برای ایفای نقش جدی تری که در انتظارش است.
**: عادات نویسندگی شما چگونه است؟ روزی چقدر می نویسید و چه زمان هایی؟
*: ما نویسنده هایی که گوشه چشمی به حق التحریر داریم برایمان سخت است که نوشتن یک کتاب، عواید مالی برایمان نداشته باشد و من در وسط نوشتن کارهای جدی مثل خلوت مدیر، کارهای دیگری را می نویسم تا معاشم را تامین کنم. مثلا در حین نوشتن رمان جدی که مورد علاقه خودم است، ناگزیر به پذیرش سفارش هستم. اگر تامین مالی بودم، قطعا جلد دوم خلوت مدیر، می باید خیلی وقت پیش از اینها منتشر می شد.
**: سفارش های شما در چه قالبی است؟
*: در قالب های کتاب، پژوهش و نقد است که انجام می دهم و نوشتن آن ها باعث می شود من از کاری که مشتاقش هستم مثل خلوت مدیر، باز بمانم!
**: برای بررسی شخصیت های رمان، بعد از آقای حمید مهران باید با «شمس» شروع کنیم. در داستان تقریبا به خوبی با شخصیت یک ناظم مدرسه روبرو می شویم... در فیلم ها و داستان ها معمولا آدم های جَلَب و زیرک، ریزنقش تصویر می شوند اما اینجا با یک آدم هیکلی روبرو هستیم...
*: این ها در جریان انقلاب، غیبشان می زند. اسلحه هایی را از پادگان ها برمی دارند و ناپدید می شوند. برخی هم سوء استفاده کردند و اسلحه ها را برای اهداف خودشان بردند. این ها نیت های دیگری داشتند و تصمیم گرفتند یکی از شعب اصلی بانک مرکزی پایتخت را غارت کنند و برای خودشان ثروتی به دست بیاورند و آن را از مملکت خارج کنند. بخشی از آن آدمها نقشه سیاسی داشتند و بعضی دیگرشان می خواستند با دست پر از مملکت بیرون بروند. در جلد دوم این موارد کاملا به تفصیل گفته می شود و داستان در فضای دانشگاه و احزاب فعال شده و ادامه می یابد.
**: مخاطب نمی داند که جلد دومی در کار است و حتی عبارت ادامه دارد هم در انتهای کتاب نیامده اما ناگهان شخصیت شمس و حتی خانم گل نگار بلا تکلیف رها می شوند. به نظر شما این باعث ضعف کار نیست؟
*: نیازی نیست؛ چون کتاب با فیلم فرق می کند. در فیلم و سریال ها هم «پایانِ باز» وجود دارد. پایان، باز گذاشته شده تا قابل ادامه باشد. من طرح سه گانه را از ابتدا داشتم و شد که اینگونه نوشتم تا در جلد دوم بتوانم شخصیت ها را ادامه بدهم.
**: خرده داستانی که درباره زن عموی آقای مهران می خوانیم، چقدر به روند داستان کمک می کند؟
*: این خرده داستان را برای کمک به داستان اصلی آوردم. مثل خودرویی که نیاز به کمک‌فنر دارد تا از دست اندازها به سلامت عبور کند، اینجا هم برای این که شخصیت ها آسیب نبینند و از مهلکه نجات پیدا کنند این خرده داستان ها را آورده ام.
**: چرا روابط عاشقانه را دیر وارد داستان می کنید؟
*: عشق را از چند زوایه نگاه کرده ام. عشق تنها بین کامران و عسل نیست بلکه از آن سو، خانم «عسل گل‌نگار» وقتی وارد رمان می شود، عشق نیز وارد مدرسه می شود و این از همه مهم تر است.
**: از بین شخصیت ها با کدامشان بیشتر ارتباط گرفتید؟
*: شخصیت مهران به عنوان یک فرد مدیر و مدبر برایم جالب بود. تهدید ها را تبدیل به فرصت می کند و آن جاهایی که می خواهند به او رَکَب بزنند، ضربه ها را به درستی برمی گرداند. مثل جایی که ماموران ساواک را به خوبی رد می کند و فضا را علیه شمس برمی گرداند.
**: من حس می کردم شما مجد را بیشتر از مهران دوست دارید...
*: مجد به عنوان فردی بدون رذائل اخلاقی است و برعکس شمس است و دوتاشان هم ناظم مدرسه هستند و این تضادها می تواند هر لحظه حادثه ایجاد کند. اینجا مهران به عنوان یک آدم متعادل و باهوش می تواند هر دوی این ها را مدیریت کند و ازشان بهره بگیرد و تمام مشکلاتی که هجوم آورده اند را سامان می دهد. تا جایی که فساد آنقدر رخنه پیدا می کند و گسترده می شود که هیچ راهی نمی ماند جر تحول و تطور در موضوع رخدادهای داستان و مرحله دیگری از وضعیت تاریخی که روایت می شود.
**: چرا مجد و شمس خیلی با هم اصطکاک ندارند؟
*: چون آن خیری که در مجد هست، در وجود مهران بازتاب دارد و کنتاکت ها بین مهران و شمس رخ می دهد. یعنی خیر را مهران از مجد می گیرد و اصطکاک ها صورت می گیرد. مجد، خیری است که از شر دوری می کند ولی مهران نمی خواهد شر را به خودش و خدایش واگذار کند و سعی می کند شمس را سر جایش بنشاند.
**: شما در آن دوران دانش آموز بودید اما در خلوت مدیر ما هیچ شناختی نسبت به دانش آموزان پیدا نمی کنیم...
*: خلوت مدیر، داستان بزرگسال است...
**: به هر حال برای بزرگسال هم جذاب است که در آن مناطق، دانش آموزان چه وضعی داشتند. حتی کوچکترین دیالوگی هم بین معلم و دانش آموزان نداریم که بفهمیم دانش آموزان یافت آباد چه سطحی از اخلاق در رفتار و گفتارشان وجود داشته.
*: البته یکی دوجایی هست. مثلا آنجایی که اعلامیه ها را دانش آموزی می آورد و مهران با او صحبت می کند و متوجه می شود که مجد، حامی این دانش آموز است. اما به اقتضای داستان این وجود داشته. تصویر در حد توصیف است تا دیالوگ. من دانش آموزان را توصیف کرده ام اما دیالوگی ندارند. این اقتضای طرح داستان بوده و نویسنده تعهدی ندارد که همه آدم هایی که در داستان می آورد را کاملا بهشان بپردازد. باید آدم هایی را بپردازد که می توانند به صورت فنی پیش برنده باشند و به پیشرفت داستان کمک کنند. همه شخصیت هایی که در داستان استفاده شده، با دقت و هوشمندی بسیاری گزینش شده اند.
**: در صفحات آخر شما از کراوات به عنوان قلاده خریت نام می برید. برای شما که کم و بیش با فضای روشنفکری در ارتباط هستید بازخورد منفی نداشته.
*: چرا؛ برخی مخاطبین و منتقدین این سئوال را پرسیده اند. این از زبان نویسنده گفته نشده و از زبان مهران گفته شده که به شدت عصبانی و کلافه است و آدم هایی که مظهر این کراوات بوده اند در طول زمان اذیتش کرده اند. کراوات در اینجا نماد است و ما می بینیم مهران موقعی که می خواهد از فشارهای عصبی رها بشود، کراواتش را شل می کند. مرتب در بحران هایی که عارضش می شود، این کراوات را پایین می کشد؛ انگار که چیز خفه کننده ای است. در انتها هم مهران، کراوات را به عنوان یکی از مظاهر دوران پهلوی به جوی آب می اندازد. چه بسا در جلد دوم هم اتفاقاتی می افتد که از این نماد استفاده بشود.
**: شما در دوران پیروزی انقلاب، خودتان چقدر انقلابی بودید؟
*: یادم هست که آن موقع که دانش آموز بودیم، شعار می دادیم و شیشه می شکستیم و با همکلاسی ها و هم مدرسه ای ها اصرار داشتیم که مدرسه باید تعطیل بشود. شعارمان هم این بود که "برای حفظ شیشه مدرسه باید تعطیل بشه" و آخر هم تعطیل شد. بنده در همین موضوع، یک مجموعه داستان دیگری هم به نام ایستگاه دارم که با موضوع انقلاب و برای مخاطب دانش آموز است. در آنجا اتفاقاتی که برای خودم افتاده بود را در داستان ها گنجانده ام. این است که عرض می کنم، من آن فضاها را خودم درک کرده ام و در خلوت مدیر هم آن اعتراضات را به اقتضای داستان آورده ام.
**: نوشتن خلوت مدیر چقدر طول کشید؟
*: حدود یک سال و نیم نوشتنش طول کشید و شش ماه هم بازنویسی اش کردم.
**: برای چاپ جدید هم بازنویسی صورت گرفت؟
*: خیر. اشکالات چاپی و ویرایشی اندکی وجود داشت که برای چاپ جدید برطرف شد.
**: چرا کتابتان را از «نیستان» به «به نشر» آوردید؟
*: من نمی خواهم در این موضوع خیلی ریز بشوم؛ اما باید عرض کنم در کل انتظارم از خلوت مدیر آن بود که در همان سال اول به تجدید چاپ برسد و به دلیل جذابیت، ظرفیت و کششی که رمان دارد، می باید پرفروش می شد اما ناشر متاسفانه کم کاری هایی کرد و این اتفاق نیفتاد.
**: خود نویسنده ها هم این کم کاری را دارند به این معنا که وقتی کتاب به چاپ می رسد، کار را تمام شده حساب می کنند در حالی که نویسنده هم باید برای کتاب تبلیغ کند. شما بریده ای از کتاب را در کانال تلگرامی تان گذاشته بودید که همان متن کوتاه من را هم ترغیب کرد که این داستان را بخوانم...
*: در همان نیستان می شد این اتفاق بیفتد اما چون 4 سال گذشته بود تصمیم گرفتم که ناشر این کتاب را عوض کنم. من هم در آن سال ها گرفتاری هایی داشتم که نمی شد وقت کافی برای معرفی کتاب بگذارم. که البته بخشی از این هم به ناشر برمی گردد که باید همگام با نویسنده باشد. البته من به فروشگاه «به نشر» هم رفتم و دیدم که کتاب نه در ویترین هست و نه در پیشخوان! عاقبت با پیگیری هایی که داشتم این کتاب به ویترین برگشت.
**: شما چطور از بین ناشران به «به نشر» رسیدید؟
*: من با چند ناشر خصوصی صحبت کردم اما دیدم که زیر سئوال بردن شاه و پهلوی به مذاقشان خوش نمی آید! به هر حال این رمان انقلاب بود و آن حمایت هایی هم که باید می شد، این از ناشران خصوصی انتظار نمی رفت. نهایتا به سمت «به نشر» رفتم و امیدوارم اینجا کتاب به دست مخاطب برسد و از ظرفیت پرفروش بودن خودش استفاده کند.
**: بازخوردی هم از بین مخاطبان داشته اید؟
*: من به دبیرستان فرهنگ منطقه 2 رفتم و برای دانش آموزانش صحبت کردم. دبیرشان آقای حسین قرایی بخشی از کتاب را برایشان خوانده بود و آن ها با شنیدن همان یک پاراگراف از داستان، به سرعت علاقمند شده بودند که کتاب را بخوانند و خیلی زود پول هایشان را جمع کرده بودند تا به صورت یکجا برای هر نفر یک کتاب تهیه شود. بچه ها 300 نسخه کتاب را خریدند و من را دعوت کردند که به مدرسه شان بروم. بعد از آن جلسه بالای 200 نامه از بچه ها به دستم رسید که بسیار برایم شعف انگیز بود. قصد دارم سر فرصت تعدادی از آن ها را منتشر کنم. یک نفر گفته بود: آقای والایی من تا به حال، هیچ میانه ای با مطالعه رمان و کتاب نداشتم؛ اما با خواندن خلوت مدیر علاقمند شدم که رمان بخوانم... یکی دیگرشان نوشته بود: آرزو دارم یک روزی فیلمساز بشوم و کتاب شما را به فیلم تبدیل کنم... به نظرم خلوت مدیر دیالوگ های خوبی دارد و هم من سعی کرده ام مداوما تصاویر کاملی را ارائه کنم... فرد دیگری در یک ایمیل برای من نوشته بود: با خواندن کتاب شما، حس و نگاه من نسبت به انقلاب تغییر کرد و من به موضوع انقلاب علاقمند شدم.
**: البته کتاب شما بیشتر از این که افراد را انقلابی کند، بیشتر به این سئوال جواب می دهد که چرا شرایط به نحوی پیش رفت که هیچ راهی جز انقلاب در مقابل مردم نماند...
*: بله؛ این نکته را هم بگویم که مضمون اصلی اثر فسادی است که مانند یک ویروس مهلک کل بدنه پهلوی را آلوده بود. سرانجام این فساد هیچ راهی نداشت جز تطور تاریخی. در جلد دوم خلوت مدیر، دهه 60 و جنگ را داریم و در جلد سوم، به بعد از جنگ و اوضاع امروزمان می پردازیم. متاسفانه در جامعه امروز هم می بینیم که این فساد به نحوی دوباره شکل گرفته و همچون موریانه از درون به جان نظام و کشور افتاده و به آن آسیب می زند.
**: اگر داستان شما در وزارت دارایی آن رژیم می گذشت، مخاطب امروز خیلی از مطالب مطرح شده را نمی پذیرفت چون خیلی از فسادهای آن روز به طور ویرانگرتر، امروز هم در سیستم وجود دارد اما چون اشاره شما به آموزش و پرورش بود، مخاطب در مقایسه با امروز به خوبی این تفاوت ها را می فهمد چون فساد در سیستم آموزش و پرورش امروز ما به هر حال به انداره آن روزها نیست و این باعث باورپذیری داستان شما شده.
*: بله، اما چون رمان با تعلیق های زیادی جلو می رود، مخاطب را درگیر خودش می کند و کمتر کسی هست که بخواهد از این منظر به موضوع نگاه کند.
**: این روزها مشغول چه کاری هستید؟
*: بیشتر مطالعه می کنم و یک کار غیر داستانی هم دارم که ناگزیر به انجامش هستم و همانطور که گفتم اگر نیاز مالی نداشتم کاری جز نوشتن داستان انجام نمی دادم.
**: چند کتاب برای خواندن به ما معرفی می کنید.
*: اول، خلوت مدیر؛ بعدش هم خلوت مدیر و بعد از آن هم خلوت مدیر! اگر بعد از آن جایی ماند، عمود1400 را هم بخوانید که سفرنامه کربلاست و نشر احیا منتشر کرده. همچنین کتاب «ایستاده در کمند» که داستان های عاشورایی است و دفتر نشر فرهنگ اسلامی آن را منتشر کرده.
**: درباره عمود 1400 برایمان بگویید...
*: این کتاب آبان ماه سال گذشته رونمایی شد و الان به چاپ پنجم رسیده. کسی که این کتاب را بخواند انگار به کربلا رفته، زیارت کرده و برگشته. جغرافیای مسیر را به خوبی تشریح و تصویرسازی کرده ام.
**: در مورد عادات نویسندگی تان هم برایمان می گویید؟
*: من از زمانی که سیستم زرنگار به وجود آمده بود، کارهایم را تایپ می کردم. آن زمان نویسندگان کمی بودند که نوشته هایشان را تایپ می کردند و این انتقال از قلم به دستگاه تایپ هم برای خیلی ها سخت بود. در مورد زمان نوشتن هم من تا سالها قبل، اغلب شب ها می نوشتم و این کار تا اذان صبح ادامه داشت اما چند سالی است که تلاش دارم ساعت نوشتنم را به صبح و روز منتقل کنم.

منبع:مشرق

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها